میشه خوند!

خرید بک لینک
خاطرات سفر كاري(دل و قلوه و جگر)سلامبراي ارزشيابي طرحهاي استان اردبيل رفته بوديم.يك تيم ده نفره براي پانزده روز متوالي.شب رسيده بوديمبراي شام ما رو بردند بهترين و گرونترين رستوران شهر. آنجايي كه معمولاً مشتري هاي كمتر و غذا هاي منجمد و نيمه پزي كه در يخچال و فريزر ، آماده دارند! تا در شرايط خاص غذا كم نيارن!شام خورديم و فردا ناهار هم بردنمون همانجا.كبابهاي خوشگل و پر و پيمون و مقدمات و مؤخرات غذايي متنوع، خورديم و باد كرديم و لذت نبرديم.شب بازم رفتيم كه بريم همانجا، يكي از بچه ها از مسئول پذيرائيمون پرسيد:جگركي سراغ نداريد بريم اونجا؟غذاي اينجا خيلي سنگينه!گفت چرا! ولي شلوغه و معطل ميشيد و كارامون را بايد خودمون بكنيم . ايكاش مي گفتيد يكي دو تا از آبدارچي هاي اداره را هم مي آورديم.هيجان زده بوديم ببينيم چي ميگه!گفتيم حالا امشب بريم ببينيم چي ميشه؟رفتيم تو يك خيابوني كه تقريباً شلوغ بود و رسيديم به جايي كه بو و دود جگر و دل و قلوه و چربي هاي خوش گوشت و... فضا رو پر كرده بود.تو پياده رو و كنار جوي آب به عرض دو دهنه مغازه ي جگركي يعني ٨ متر منقلي بود پر آتش و مشترياني میشه خوند!...

ما را در سایت میشه خوند! دنبال می‌کنید

برچسب: خاطرات دردناک شیاف گذاشتن,خاطرات درد امپول,خاطرات دردناک آمپول زدن, نویسنده: بازدید: 95 تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 14:56

خاطرهسلامتو كوچه ي برزگر آمل، يك مغازه ي كوچك راديو سازي وجود داشت كه اوسا كارش يك پسر جوون و خوشتيپ و خوشرو و خوش خنده اي بود به اسم محمود راديو ساز كه خواهرزاده قاسم روشن سلموني بود و بعداً داماد روحاني شد.محمود خيلي پسر خوبي بود و با همه ي بچه محلها دوست.راديو ها و ضبط صوت و بعداً كه تلويزيون اومد تلويزيون مردم را تعمير مي كرد و خيلي در بند اين نبود كه چقدر پول بابت اجرت مي گيره.خرابي هاي كوچك را فوراً و بعضا بدون گرفتن پول انجام ميداد. گاهي تعمير با يك لحيم كاري و يا زدن يكي دوتا فس ازاسپري پاك كننده ي زنگ بود.سرش هم شلوغ بود و كار تو مغازه اش ريخته و ساكنين محله و تعداد زيادي از روستا هاي مسير مشتري اش بودند.نيمه ي دوم دهه ي چهل يا اوايل ٥٠ بود كه ممدآقا نامي داماد محله! شد و يا بعداً شد.ممدآقا دو دهنه مغازه روبروي اداره پست ( حدفاصل ژاندارمري و شهرباني) گرفت و تابلوي بزرگ راديو سازي را به پيشوني مغازه چسبوند و دكور داخلي را شيك كرد و در ورودي مغازه ميز مديريت گذاشت و قسمت پشت را با نصب كانتر شيكي بخش تعميرگاهي كرد و دكور شيشه اي مات و ميز كار و درب ورود و خروج بخش تعميرگ میشه خوند!...

ما را در سایت میشه خوند! دنبال می‌کنید

برچسب: رادیو محمود معظمی,محمود کریمی,محمود عراقی رادیو جوان, نویسنده: بازدید: 86 تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 14:55

سلامبه اين نصفه شعرهنر نزد ايرانيان است و بستا موقعي كه به اروپا نرفته بودم، نصفه نيمه اعتقادي داشتم.وقتي در رم عظمت ساختمانها را ديدمو وقتيدر برلين ساختمانهايي را ديدم كه نماي سنگ آن در جنگهاي جهاني آنطور آبكش شده بود و در دوران باز سازي به جاي تعويض آنها، مرمت كردند با مصالحي كه از نظر مقاومت و رنگ درست عين سنگ اوليه و سالم است و به زور و دقت مي توانستم نقاط مرمت شده را پيدا كنم.و در آخر زماني كه به موزه ي لوور فرانسه رفتم و در قسمت مربوط به ايران، سرستون كله اسبي نميدنم كله گاوي شاخدار كاملا سالم و زيبا را كه حتي يك نمونه از آنرا با آن كيفيت در ايران نداريم كه با داشتن حداكثر ٨-١٠ درصد اجزاء اصلي و بالاي ٩٠ درصد از ملات ديگر باز سازي شده كه به زور به چشم يكي مثل من مي آيد، را ديدم.تير خلاص به باور من كه اين شعر براي ايرانيان صادق است، زده شد.در خوشبينانه ترين حالت و عرق وطن داشتن مي توانم بگويم آن شعر بايد به اين نثر تبديل شود كه:هي ايرانيان هم يك هنر هايي دارند. میشه خوند!...

ما را در سایت میشه خوند! دنبال می‌کنید

برچسب: هنر نزد ایرانیان است و بس,هنر نزد ایرانیان است و بس به انگلیسی,هنر نزد ایرانیان است و بس گنجور, نویسنده: بازدید: 87 تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 14:55

كوروش روحت شاد١٠سلامسال ١٣٦٠ نشده بود كه در تابستاني، خانوادگي با كوروش عزم سفر به جنوب نموديم و سر راه دو سه روزي در كرمان نزد خواهرم اتراق كرديم.يكي از تفريحات اونروز كرمانيها، تدارك شام و خوردنش در فضاي باز بوستانها و فضاي سبز مصفاي بلوار فرودگاه بود و ما هم آنشب به آنجا رفتيم.با تاريك شدن هوا و زير نور چراغ بلوار و در هواي خنك شبانگاهي فرصت خوب لذت بردن در كنار همديگه را از دست نداديم. فضاي سبز وسط بلوار مملو بود از خانواده هايي كه كيپ همديگه نشسته بودند و مشغول خوردن و آشاميدن و گفتگو ولذت بردن و ما هم.گفتگوي جمع ما كشيده شد به اينجا كه متاسفانه مردم عقلشون تو چشه شونه و آنهم چشم نيمه باز!اين گفتگو موافقين و مخالفيني داشت كه كوروش جزو موافقين بود.همينطور كه چيز مي خورديم و حرف مي زديم،كوروش بدون مقدمه پاشد و يك چادر زنانه رو برداشت و به سر خودش كشيد و راه افتاد به طرف خيابون و همينطور كه ميرفت ! ما هاج و واج بوديم كه يعني چه؟ گفت: فقط نگاه كنيد!! كوروش چادري ! كه شلوار و كفش مردونه اش از زير چادر پيدا بود، سخت رو يش را پوشاند و رفت اونور خيابون وايساد و كمي جلوتر و ع میشه خوند!...

ما را در سایت میشه خوند! دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 14:55

سلام
كوتاه بگم
چه كار خوب و پسنديده اي است كه اخيراًسالنهاي غذاخوري ظروف يكبار مصرف در اختيار مشتريانشون قرار ميدهند تا غذا هاي اضافه را در آن بريزند و به منزل ببرند.
از اين فرصت بدون رودربايسي و با شهامت حمايت كنيم. حتي اگر خود نمي خوريم به مستمند و يا حداقل به گربه و يا پرنده ي نزديك منزلمان بدهيم.
شكر نعمت نعمتت افزون كند.
كفر، نعمت از كفت بيرون كند.
دوستدارتان: عبدالله قهقايي

میشه خوند!...

ما را در سایت میشه خوند! دنبال می‌کنید

برچسب: ظروف یکبار مصرف رستورانی, نویسنده: بازدید: 80 تاريخ: سه شنبه 30 آذر 1395 ساعت: 14:55

صفحه بندی